شونتارو پس از مرگ همسرش در پایان فصل گردشگری به شهری ساحلی میرسد و تصمیم دارد مدتی در آنجا بماند. او هنوز نتوانسته با فقدان زندگی مشترکش کنار بیاید و حضور در کنار دریا برایش راهی است تا به خاطرات و رابطهای که تمام شده نزدیک بماند. در شهر با نانا، زن جوانی که محیط و مردم منطقه را میشناسد، آشنا میشود. نانا بدون فشار برای توضیح دادن گذشته، به او کمک میکند با فضای شهر و ریتم آرام روزهای پس از تابستان آشنا شود. شونتارو میان میل به ماندن در خاطرات و نیاز به ادامه زندگی سرگردان است و هر ملاقات ساده، از قدم زدن کنار ساحل تا گفتوگو با افراد محلی، بخشی از این وضعیت را آشکار میکند. رابطه او با نانا به جای جایگزین کردن گذشته، فرصتی ایجاد میکند تا درباره معنای ماندن، رفتن و پذیرفتن تغییری که نمیتواند آن را برگرداند فکر کند.