ژان والژان پس از سالها محکومیت و کار اجباری به دلیل جرمی کوچک آزاد میشود، اما سابقه زندان باعث میشود تقریباً هیچکس حاضر نباشد به او فرصت تازه بدهد. برخورد با اسقفی مهربان مسیر زندگیاش را تغییر میدهد و والژان تصمیم میگیرد با هویتی تازه زندگی شرافتمندانهای بسازد. سالها بعد، بازرس ژاور همچنان باور دارد قانون باید بدون استثنا اجرا شود و گذشته والژان را رها نمیکند. در همین زمان، فانتین برای تأمین زندگی دخترش کوزت با فقر و بیعدالتی روبهرو میشود و سرنوشت او با والژان پیوند میخورد. کوزت بزرگ میشود و با ماریوس، جوانی درگیر آرمانهای سیاسی، آشنا میگردد. پاریس نیز در آستانه شورش و تغییر اجتماعی قرار دارد و زندگی شخصیتها با بحران سیاسی درهم میآمیزد. این اقتباس تازه از رمان ویکتور هوگو بر تضاد میان قانون و عدالت، فقر و کرامت انسانی تمرکز دارد و والژان باید سالها با این پرسش زندگی کند که آیا انسان میتواند واقعاً از گذشتهاش جدا شود، وقتی جامعه و مردی مانند ژاور او را فقط با همان گذشته تعریف میکنند.