مردی بدون نام در بیمارستانی بیدار میشود و هیچ خاطرهای از حادثه، خانواده یا زندگی گذشته خودش ندارد. پزشکان، بهخصوص دکتر رز و دکتر ویلیامز، به او میگویند دورهای درمانی را طی کرده و باید آرامآرام هویت سابقش را بپذیرد. همسر، خانه و عکسهایی به او نشان داده میشوند که ظاهراً زندگیاش را ثابت میکنند، اما هیچکدام احساس آشنایی ایجاد نمیکنند. بیمار به تناقضهای کوچک توجه میکند؛ پاسخ پزشکان بیش از حد آمادهاند، بعضی افراد نمیگذارند او آزادانه بیمارستان را ترک کند و خاطراتی که به شکل تکهتکه برمیگردند با داستان رسمی جور نیستند. او شروع به تحقیق پنهانی درباره پرونده پزشکی و کسانی میکند که ادعا میکنند نزدیکانش هستند. هرچه بیشتر سؤال میپرسد، محیط درمانی شبیه فضایی کنترلشده برای ساختن هویت تازه به نظر میرسد. مرد باید پیش از آنکه داروها و فشار روانی دوباره حافظهاش را مختل کنند بفهمد واقعاً چه کسی بوده، چرا کسی میخواهد زندگی دیگری را به او تحمیل کند و آیا افرادی که عنوان پزشک دارند واقعاً برای درمانش آنجا هستند.