ماریسا ویلسون در ظاهر مادر خانهدار و همسر گزارشگر تلویزیونی ویلبور است، اما گذشتهاش را به عنوان مأمور حرفهای OSS از خانواده جدیدش پنهان کرده است. او پس از تولد فرزندش قصد بازنشستگی کامل دارد، اما تبهکاری به نام «تایمکیپر» دستگاهی را فعال میکند که زمان جهان را سریعتر حرکت میدهد و از مردم میخواهد ارزش زمانشان را بفهمند. ربکا و سیسیل، فرزندان ناتنی ماریسا، با او رابطه خوبی ندارند و وقتی از هویت واقعیاش باخبر میشوند احساس میکنند دوباره به آنها دروغ گفته شده است. برای متوقف کردن بحران، این دو کودک ناخواسته به مأموران تازه تبدیل میشوند و کارمن و جونی کورتز نیز برای کمک برمیگردند. خانواده باید در میان ساعتهای عجیب، رباتها و دستگاههای زمان با یکدیگر همکاری کند. ربکا و سیسیل کمکم میفهمند نامادریشان فقط برای کنترل زندگی آنها قانون نمیگذارد و ماریسا نیز باید بپذیرد اعتماد کودکان با پنهان کردن حقیقت ساخته نمیشود، حتی اگر قصدش محافظت از آنها باشد.