مدیر یک یتیمخانه برای جذب خانوادههای موقت، سه کودک را به زوجی که در فکر داشتن فرزند هستند «اجاره» میدهد. حضور بچهها زندگی بزرگسالان را زیرورو میکند و رابطهای شکل میگیرد که آرامآرام مرز میان یک تجربه موقت و خانواده واقعی را کمرنگ میکند. روایت در این میان، به تغییر شخصیتها فرصت میدهد بهگونهای که بهتر دیده شود چرا گذشته هنوز روی اکنون اثر دارد. شرایط بیرونی داستان، دامنه انتخابها را محدود میکند و این عامل بحران را از یک حادثه ساده فراتر میبرد. در کنار خطر یا مأموریت، احساس تعلق بررسی میشود و چنین تمرکزی در انتخابهای دشوار خودش را نشان میدهد. در بخشهای بعدی، گذشته اهمیت بیشتری پیدا میکند و گروه برای ادامه راه باید میان خواسته شخصی و جمعی انتخاب کنند. بدون توضیح دادن پایانبندی، تمرکز روی تغییر شخصیتها میماند؛ و به این ترتیب «اجاره بچه» به جای نتیجه فوری روی روند اتفاقات بایستد. داستان در کنار خط اصلی، روی واکنشهای کوچک مکث میکند و این انتخاب نشان میدهد چگونه هدف مشترک اختلافها را از بین نمیبرد.