نیک بون پس از سالها زندگی خشونتآمیز به منطقهای دورافتاده رفته تا از گذشتهاش فاصله بگیرد و در آرامش زندگی کند. او با کاترین، زنی بیوه که همراه پسرش در مزرعهای نزدیک زندگی میکند، آشنا میشود. کاترین با گروه جنایی محلی درگیر شده که میخواهد از زمین و امکانات منطقه برای تجارت مواد استفاده کند و حاضر نیست مخالفت او را تحمل کند. نیک در آغاز نمیخواهد دوباره وارد درگیری شود، اما تهدید علیه مادر و پسر باعث میشود نتواند بیطرف بماند. گذشتهاش به او مهارتهایی داده که برای مقابله با تبهکاران مفیدند، ولی استفاده از همان روشها میتواند زندگی تازهای را که ساخته نابود کند. رابطه میان نیک و کاترین از اعتماد محتاطانه شروع میشود و هر دو میدانند دیگری چیزهایی از گذشته پنهان کرده است. با نزدیک شدن افراد گروه، نیک باید تصمیم بگیرد آیا میتواند از خانوادهای که به او پناه داده محافظت کند بدون آنکه کاملاً به مردی تبدیل شود که برای فرار از او به این شهر آمده بود.