در شب کریسمس، طوفان برفی شدیدی چهار نفر با زندگیهای کاملاً متفاوت را در یک غذاخوری محلی گرفتار میکند. ایمانی، مادری بیوه که برای تأمین هزینه دو فرزندش شیفت اضافه گرفته، با مدیرش دن اختلاف دارد و از اینکه شب جشن را دور از خانه میگذراند ناراحت است. فلیکس، کشیش محلی، تلاش میکند برای نیازمندان غذا تهیه کند اما همزمان با دوری پسرش و بحران ایمان خودش روبهروست. کلارا، پرستار آسایشگاهی، از رفتن دخترش به شهری دیگر احساس تنهایی میکند. بسته شدن جادهها باعث میشود هیچکدام نتواند طبق برنامه به خانه برسد و مجبور شوند ساعتها کنار هم بمانند. بحثهای اولیه کمکم به گفتوگوهایی صادقانه درباره خانواده، فقدان و امید تبدیل میشوند. هیچکس راهحل کامل مشکل دیگری را ندارد، اما همان حضور و شنیدن باعث میشود هر نفر چیزی را از زاویهای تازه ببیند. صبح کریسمس، آنها هنوز با همان مشکلات واقعی روبهرو هستند، اما شب مشترک نشان داده گاهی پاسخ دعا یا نیاز آدم در قالب فردی میآید که هیچ شباهتی به چیزی که انتظار داشته ندارد.