گیل پس از سالها رفتار مخرب، نوشیدن و تصمیمهایی که خانواده و دوستانش را از او دور کرده، تقریباً تنها مانده است. تنها رابطهای که هنوز برایش اهمیت دارد سیلویاست؛ زنی که سالها کنارش بوده اما دو دختر دوقلویش حاضر نیستند گذشته گیل را بهسادگی فراموش کنند. او میخواهد ثابت کند تغییر کرده، ولی اطرافیان به وعدههایی که بارها شنیدهاند اعتماد ندارند. شرایط زمانی جدیتر میشود که حادثه یا بیماری او را مجبور میکند درباره سالهایی که از دست داده و فرصتهایی که دیگر برنمیگردند فکر کند. گیل تلاش میکند با دخترهای سیلویا ارتباط بگیرد و برای نخستین بار مسئولیت اشتباههایش را بدون بهانه بپذیرد. دوستان قدیمی و خاطرات گذشته نیز دوباره وارد زندگیاش میشوند و نشان میدهند تغییر فقط تصمیمی لحظهای نیست. مردی که تصور میکرد بهترین سالهای زندگیاش تمام شدهاند باید بفهمد آیا هنوز میتواند چیزی بسازد که ارزش ادامه دادن داشته باشد، حتی اگر دیگران حق داشته باشند مدتی طولانی او را باور نکنند.