ساچیو کینُگاسا، نویسنده مشهور، هنگام سفر همسرش ناتسوکو با دوست صمیمیاش یوکی با خبر تصادف اتوبوس و مرگ هر دو زن روبهرو میشود. واکنش ساچیو با تصویری که جامعه از شوهر داغدار انتظار دارد همخوان نیست؛ رابطه او و ناتسوکو پیش از مرگ سرد شده بود و حتی هنگام حادثه درگیر خیانت بود. در مراسم و مصاحبههای رسانهای نقش مرد اندوهگین را بازی میکند، اما خودش احساساتش را بهدرستی نمیشناسد. او با یوئیچی، همسر یوکی، و دو فرزندشان آشنا میشود و به تدریج شروع به مراقبت از بچهها میکند. رابطه با خانوادهای که سوگشان آشکار و واقعی است، ساچیو را مجبور میکند درباره زندگی مشترک خودش و چیزهایی که از دست داده فکر کند. مراقبت از کودکان برای مدتی به او احساسی از معنا میدهد، ولی نمیتواند جای پدرشان یا همسر خودش را بگیرد. فیلم مردی را دنبال میکند که باید بپذیرد فقدان فقط زمانی دردناک نیست که رابطه بینقص بوده باشد؛ گاهی چیزهایی که دیگر امکان اصلاحشان وجود ندارد سنگینتر از خاطره خوش باقی میمانند.