تروند ساندر، مردی شصتوهفتساله، در سال ۱۹۹۹ پس از مرگ همسرش به کلبهای دورافتاده در شرق نروژ نقل مکان میکند تا باقی زندگی را در تنهایی بگذراند. آشنایی با همسایهاش لارس ناگهان خاطرات تابستان سال ۱۹۴۸ را زنده میکند؛ زمانی که تروند پانزدهساله بود و همراه پدرش در همین منطقه زندگی میکرد. لارس همان پسر کوچکی است که خانوادهاش با بهترین دوست نوجوانی تروند ارتباط داشتند. بازگشت این چهره از گذشته باعث میشود تروند حوادثی را به یاد بیاورد که نگاهش به پدر، دوستی و خانواده را برای همیشه تغییر دادند. خاطرات او همچنین به سالهای اشغال نروژ توسط آلمان و فعالیت پنهانی نسل والدینش در مقاومت میرسند. زندگی آرام امروز و تصاویر جوانی در ذهن تروند کنار هم قرار میگیرند و نشان میدهند تصمیمهای چند دهه قبل هنوز بر تنهایی و انتخابهای امروز او اثر دارند.