فرانکی پس از یک شب بیرون رفتن با دوستانش متوجه مانکنی عجیب در خیابان میشود که ظاهرش بیش از حد انسانی است. خیلی زود مشخص میشود این مجسمه فقط زمانی بیحرکت میماند که کسی مستقیماً به آن نگاه کند؛ به محض اینکه چشمها از آن برداشته شوند، جای خود را تغییر میدهد و به قربانی نزدیکتر میشود. فرانکی ابتدا نمیتواند دیگران را متقاعد کند خطری واقعی وجود دارد، اما مرگها و ناپدید شدنهای بعدی نشان میدهند موجود آنها را دنبال کرده است. گروه مجبور میشود قواعد رفتارش را از طریق تجربه بفهمد: چه مدت میتوان پلک زد، آیا دوربین جای نگاه مستقیم را میگیرد و چگونه میتوان موجودی را متوقف کرد که برای حرکت فقط به یک لحظه غفلت نیاز دارد. خستگی و ترس همکاری را دشوارتر میکنند و هر نفر میداند حتی یک اشتباه کوچک ممکن است فرصت حمله ایجاد کند. آنها باید پیش از آنکه توان ادامه نگاه کردن را از دست بدهند راهی برای محدود کردن یا نابود کردن موجود پیدا کنند.