کاپیتان اولوف با 14 مرد دیگر برای ماهیگیری به دریا می رود اما فقط او به خانه بازمی گردد. مردم او را مقصر حادثه می دانند و به خانواده اش حمله می کنند. در بین دختر کوچکش هانیه موازی شده است. ناخدا خانواده اش را می گیرد و شهر خود تنگک را به مقصد بوشهر ترک می کند. او برای شفای دخترش هانیه سوگند یاد می کند که یک شب تا صبح بر طبل بکوبد اما قبل از آن می میرد. حالا پسرش در پی عمل به سوگند پدرش است، اما برای آن باید به شهرشان برگردد، جایی که مردم هنوز با آنها دشمنی دارند.