موموکو در هفتادوپنجسالگی پس از مرگ همسرش خود را برای نخستین بار در خانهای کاملاً تنها میبیند. فرزندان بزرگ شدهاند و زندگی خودشان را دارند و روزهای او میان کارهای معمول، خاطرات و صداهای ذهنی میگذرد. موموکو مرتب با نسخههای جوانتر خودش و اعضای خانواده در ذهن گفتوگو میکند و زندگی گذشته را از زاویه امروز دوباره میبیند. او زمانی از منطقه توهوکو به توکیو آمده بود تا ازدواج و زندگی مستقل خودش را بسازد، اما حالا باید بفهمد پس از دههها تعریف شدن در نقش همسر و مادر چه چیزی از هویت فردیاش باقی مانده است. تنهایی همیشه غم نیست و گاهی به او آزادی و شوخطبعی تازهای میدهد، هرچند خاطره همسر و تصمیمهای قدیمی همچنان حاضرند. فیلم با ترکیب واقعیت و خیال، پیری را نه به عنوان پایان داستان بلکه دورهای برای بازنگری نشان میدهد. موموکو کمکم میپذیرد میتواند با فقدان زندگی کند بدون اینکه تمام رابطه گذشته را فراموش کند و شاید تنهایی فرصتی باشد برای شناخت زنی که همیشه پشت مسئولیتهای خانوادگی پنهان مانده بود.