هالی برنز برای کریسمس از دانشگاه به خانه برمیگردد و در پارکینگ فروشگاه برادرش بِن را میبیند که ناگهان از مرکز ترک اعتیاد برگشته است. خانواده از دیدنش خوشحال و همزمان نگراناند؛ مادرش هالی میخواهد به پسر اعتماد کند، اما میداند یک اشتباه میتواند او را دوباره به مصرف مواد برگرداند. بِن قول میدهد فقط یک روز کنار خانواده بماند و بعد به مرکز بازگردد. در طول بیستوچهار ساعت، گذشته اعتیاد او به شکلهای مختلف وارد خانه میشود؛ از بیاعتمادی خواهرش تا طلبکارها و افرادی که هنوز او را از دنیای مواد میشناسند. زمانی که سگ خانواده ناپدید میشود، بِن و مادرش برای پیدا کردنش وارد محلهها و مکانهایی میشوند که هالی پیشتر از زندگی پسرش بیخبر بود. مادر کمکم میفهمد عشق و مراقبت به تنهایی نمیتوانند اعتیاد را کنترل کنند و بِن نیز باید مسئولیت آسیبهایی را که به دیگران زده بپذیرد. بازگشت کریسمسی فرصتی برای نجات فوری نیست؛ آزمونی است برای اینکه آیا اعتماد میتواند بدون انکار خطر دوباره ساخته شود.