زن جوانی که از ایران از طریق ترکیه فرار می کند، هر کاری که لازم باشد برای رسیدن به غرب انجام می دهد. یک روز عصر او با مرد جوان ترک ایرانی در خارج از باشگاهی در استانبول ملاقات می کند و به او پیشنهاد می کند که او را به صورت رایگان وارد باشگاه کند. رابطه ای بین آنها ایجاد می شود و او را متقاعد می کند که با او ترکیه را ترک کند. آنها در ابتدا به یکی از بستگان مرد جوان که صاحب یک مغازه فرش فروشی است مراجعه می کنند تا به آنها کمک کند تا فرار کنند، اما بین مواد مخدر و خلق و خوی آتشین همه چیز به شدت خراب می شود. آنها سپس سعی میکنند پولی را که برای پاسپورتها و ویزاهای جعلی میپردازند، بپردازند، اما در بازار فرش استانبول از عمق آنها خارج شدهاند.