آنابل زن سالخوردهای در اسکاتلند است که پس از مرگ همسرش سالها با خاطرات مشترکشان زندگی کرده است. در سوی دیگر، هاوارد مردی آمریکایی و بیوه است که خانوادهاش برای بهتر شدن حالش او را به سفری اروپایی میفرستند. مسیر این دو در قطار یا شهری کوچک به هم میرسد و آشناییشان بدون برنامه قبلی آغاز میشود. هرکدام تجربه فقدان را به شکل متفاوتی حمل میکند؛ آنابل هنوز به قول و خاطرهای قدیمی وابسته است و هاوارد از نزدیک شدن دوباره به کسی میترسد. آنها در طول سفر درباره عشق، خانواده و انتخابهایی که در سنین بالا هنوز امکانپذیرند صحبت میکنند. فرزندان و نزدیکانشان نیز همیشه نگاه یکسانی به رابطه تازه ندارند و بعضی آن را عجولانه یا غیرعملی میدانند. فیلم نشان میدهد شروع دوباره فقط مسئله جوانها نیست و سوگ لزوماً پایان میل به همراهی را تعیین نمیکند. آنابل و هاوارد باید تصمیم بگیرند آیا احترام به گذشته یعنی باقی ماندن در تنهایی یا میتوان بدون کمرنگ کردن عشق قبلی، برای فصل تازهای از زندگی نیز جا باز کرد.