آیزایا هیوارد زمانی بازیگر آیندهدار برادوی بود، اما سالها بعد حرفهاش از مسیر موفقیت فاصله گرفته و تلاشهای تازهاش برای بازگشت نتیجه چندانی ندارد. او در آستانه کریسمس به دیدن خواهر و خواهرزادهاش در شهری کوچک میرود و به شکلی غیرمنتظره مسئول نجات نمایش موزیکال مدرسه میشود. زمان بسیار کم است، دانشآموزان مشکلات و استعدادهای متفاوتی دارند و بخشهایی از نمایش هنوز حتی نوشته نشده است. «The Snow Must Go On» از این موقعیت برای ترکیب فضای پشت صحنه تئاتر با عاشقانهای تعطیلاتی استفاده میکند. همکاری آیزایا با مشاور مدرسه، لیلیآن، باعث میشود نگاه او به موفقیت و آینده تغییر کند. در ابتدا پروژه مدرسه شاید فرصتی برای نزدیک شدن دوباره به برادوی به نظر برسد، اما ارتباط با بچهها و خانواده به تدریج اولویتهای دیگری را پیش رویش میگذارد. داستان درباره مردی است که میفهمد بازگشت واقعی همیشه به معنای برگشتن به همان صحنه قبلی نیست.