سه زندانی با انگیزههایی کاملاً متفاوت تصمیم میگیرند از زندان فرار کنند. «بیگ رولر»، رئیس یک باند، میخواهد پیش از آنکه دیر شود در مراسم ازدواج دختر دورافتادهاش حضور داشته باشد. کینتین، خلافکار کماهمیتتر، باید برای نجات مادر بیمار خود عضو اهدا کند و زمان محدودی دارد. هوچینگ نیز مدیر شرکتی است که ادعا میکند شریک تجاریاش او را قربانی کرده و میخواهد بیرون زندان مدارکی برای اثبات بیگناهی پیدا کند. سه مرد در ابتدا به یکدیگر اعتماد ندارند، اما هیچکدام به تنهایی نمیتواند از لایههای امنیتی زندان عبور کند. اختلاف میان گروههای زندانی، نگهبانان فاسد و محدودیت زمان برنامه را بارها به خطر میاندازند. آنها تونل، زمانبندی نگهبانان و نقاط ضعف ساختمان را بررسی میکنند و هر نفر باید مهارتی در اختیار دیگران بگذارد. فرار فقط مسئله شکستن دیوار نیست؛ هرکدام باید تصمیم بگیرد آیا هدف شخصیاش آنقدر مهم است که زندگی دو نفر دیگر را به خطر بیندازد و آیا اعتماد میان کسانی که همه سابقه جرم دارند واقعاً ممکن است.