هو چون، کارآفرین جوان و ثروتمند، پس از محکومیت وارد زندان میشود و همان منطق دنیای تجارت را با خود میآورد: باور دارد هر مشکلی با پول قابل حل است. او قصد ندارد دوران محکومیت را کامل بگذراند و به بیگ رولر، کینتین، اسکار و هوچینگ مبلغ بزرگی پیشنهاد میکند تا برای فرار کمکش کنند. بعضی از این زندانیان تجربه تلاش قبلی برای فرار دارند و میدانند امنیت زندان بهسادگی خریدنی نیست. پول پیشنهادشده وسوسهانگیز است، اما هیچکس مطمئن نیست هو چون پس از خروج واقعاً به قولش عمل کند. نگهبانان نیز رفتار او را زیر نظر دارند و اختلاف میان گروههای زندانی نقشه را پیچیدهتر میکند. هو چون تلاش میکند با معامله و خرید وفاداری پیش برود، ولی کمکم میفهمد داخل زندان روابط انسانی با قرارداد تجاری تفاوت دارند. کسانی که او آنها را صرفاً ابزار فرار میدید هرکدام دلیل و خط قرمز خودشان را دارند. برنامه جدید زمانی خطرناکتر میشود که مشخص میشود فرد دیگری نیز از نقشه خبر دارد و ممکن است برای منافع خودش آن را لو بدهد یا تغییر دهد.