فول، پسر جوان و فقیر، همراه بهترین دوستش به نام اسب سفید رؤیای ماجراجویی دارد اما زندگی روزمرهاش در پادشاهی چندان هیجانانگیز نیست. یک روز با شاهدخت میلا روبهرو میشود که برای فرار از ازدواج اجباری و پیدا کردن مادر گمشدهاش از قصر دور شده است. فول ناخواسته همراه او وارد سفری میشود که در آن جادهها، جنگلها و سرزمینهای جادویی یکی پس از دیگری ظاهر میشوند. آنها از موجودات افسانهای، جادوگران و دشمنانی عبور میکنند که میخواهند شاهدخت را به قصر بازگردانند. فول در ابتدا بیش از حد به قصههای قهرمانانه باور دارد و تصور میکند شجاعت یعنی بدون ترس وارد خطر شدن، اما خیلی زود میفهمد مراقبت از دوست و تصمیم درست دشوارتر از نمایش قهرمانی است. میلا نیز میخواهد سرنوشت خودش را بدون دستور پدر تعیین کند. سفر جادویی دو نوجوان را مجبور میکند به یکدیگر اعتماد کنند و بفهمند راه رسیدن به چیزی که میخواهند همیشه مستقیم نیست و گاهی مقصد واقعی با چیزی که در آغاز تصور میکردند فرق دارد.