بابی رتلیف و دوستش جان کلی مربی تیمی از پسران لیگ کوچک بیسبال در فورت ورث تگزاساند؛ تیمی که در آغاز فصل نه نظم زیادی دارد و نه کسی انتظار موفقیت بزرگی از آن دارد. زمانی که بابی به سرطان مبتلا میشود و نمیتواند مانند گذشته در کنار تیم باشد، بازیکنان تصمیم میگیرند فصل را به افتخار او ادامه دهند. جان مسئولیت بیشتری در تمرینها میپذیرد و با کمک مربی دیگری تلاش میکند گروهی از بچههای معمولی را برای مسابقات انتخابی آماده کند. پیروزیهای پیدرپی آنها را به رقابتهای جهانی لیگ کوچک سال ۲۰۰۲ در ویلیامزپورت میرساند؛ جایی که سطح بازی بسیار بالاتر از چیزی است که پیشتر تجربه کردهاند. بیماری بابی همزمان پیشرفت میکند و تیم میداند فرصت حضور او محدود است. مسابقات برای بچهها از رؤیای قهرمانی فراتر میروند و به راهی برای نشان دادن حمایت از مردی تبدیل میشوند که به آنها یاد داده بود حتی زمانی که شانس کم است، ارزش تلاش کردن از نتیجه نهایی جداست.