هانا، زنی که پس از فاصلهای طولانی به خانه قدیمی اجدادی بازمیگردد، انتظار دارد مدتی آرام برای مرتب کردن امور داشته باشد. عمارت توسط لیدی وادزورث، روح زنی اشرافی و بدخلق، تسخیر شده است که هنوز تصور میکند خانه و کارکنانش باید مطابق قواعد دوران خودش رفتار کنند. هانا ابتدا از حضور روح وحشت میکند، اما خیلی زود متوجه میشود لیدی وادزورث بیش از آنکه خطرناک باشد مزاحم، مغرور و گرفتار گذشته است. دو زن ناخواسته وارد رابطهای عجیب میشوند و هانا تلاش میکند بفهمد چه چیزی روح را هنوز به خانه متصل نگه داشته است. حضور دوستان، خواستگارها و افراد علاقهمند به ملک باعث موقعیتهای طنز میشود، زیرا لیدی وادزورث میتواند بدون دیده شدن در زندگی دیگران دخالت کند. هانا کمکم درباره تاریخ خانواده و اتفاقی که برای صاحب سابق افتاده اطلاعات بیشتری پیدا میکند. او باید میان فروش خانه و حفظ مکانی که برای روح معنای خاصی دارد تصمیم بگیرد و شاید تنها راه آرام شدن لیدی این باشد که حقیقتی قدیمی بالاخره پذیرفته شود.