جیم مکنیلی پس از سالها کار و رؤیاپردازی درباره نفت، به غرب تگزاس دهه ۱۹۳۰ میرود تا در میدانهای نفتی شانس خودش را امتحان کند. او سرمایه زیادی ندارد و باید در محیطی کار کند که تاجران، حفاران و صاحبان زمین حاضرند برای رسیدن به یک چاه سودآور تقریباً هر خطری را بپذیرند. جیم با افرادی مانند اورتل و لی روبهرو میشود که هرکدام نگاه متفاوتی به تجارت نفت دارند و خیلی زود میفهمد داشتن دانش فنی تضمینی برای موفقیت نیست. بدهی، رقابت و احتمال خشک بودن چاهها هر تصمیم را خطرناک میکنند. رابطه عاطفی و خانوادگی جیم نیز زیر فشار زندگیای قرار میگیرد که همه چیزش به نتیجه حفاری بعدی وابسته است. در سالهایی که رکود اقتصادی بسیاری را فقیر کرده، نفت وعده ثروتی ناگهانی میدهد و همین وعده آدمها را به تصمیمهایی افراطی میکشاند. جیم باید میان جاهطلبی و مسئولیت انتخاب کند و بفهمد آیا رؤیای ساختن آینده ارزش از دست دادن کسانی را دارد که قرار بود موفقیتش را با آنها تقسیم کند.