بوش همراه پسر نوجوانش راکیت در جامعهای ساحلی در شمال نیو ساوت ولز زندگی میکند. بوش به شکل غیرقانونی ماریجوانا پرورش میدهد و زمانی که آتشسوزی محل مزرعه را آشکار میکند، پلیس به دنبال او میافتد. او بدون توضیح حقیقت به راکیت میگوید قرار است سفری طولانی و ماجراجویانه به سمت بایرون بی داشته باشند. پسر که هنوز امیدوار است مادرش به زندگی آنها برگردد، تصور میکند این سفر فرصتی برای وقت گذراندن با پدرش است و از مشکل قانونی او خبر ندارد. در طول مسیر و اقامت در شهرهای ساحلی، راکیت با دختری به نام اَشاَش آشنا میشود و برای نخستین بار رابطهای مستقل از پدرش شکل میدهد. هرچه تعقیب پلیس جدیتر میشود، بوش ناچار است با این واقعیت روبهرو شود که پنهان کردن مشکلات از پسرش نمیتواند برای همیشه ادامه پیدا کند و تصمیمهایش مستقیماً آینده راکیت را تحت تأثیر قرار میدهد.