در بوداپست سال ۱۹۶۳، آندراش یونگ افسر امنیت دولتی زندگی نسبتاً موفقی دارد و همراه همسرش اِوا در انتظار ارتقای شغلی است. تنها مانع جدی او همکار و رقیبی به نام کولچار است که برای همان موقعیت تلاش میکند. بازگشت پَل مارکو، جاسوس افسانهای که سالها پیش ناپدید شده بود، پروندهای قدیمی را دوباره باز میکند و هر دو افسر وارد بازی پیچیدهای از نظارت، خیانت و فریب میشوند. مارکو ممکن است اطلاعاتی درباره شبکهای مخفی داشته باشد، اما هیچکس مطمئن نیست بازگشتش بخشی از نقشه چه کسی است. آندراش میخواهد هم از خانواده و هم از جایگاهش محافظت کند، اما هر قدمی که برای پیشرفت برمیدارد او را بیشتر در محیطی فرو میبرد که اعتماد تقریباً وجود ندارد. همکاران، مافوقها و حتی نزدیکترین افراد میتوانند مأمور یا ابزار بازی دیگری باشند. او باید بفهمد در نظامی که وفاداری دائماً آزموده میشود، آیا اصلاً میتوان رابطه یا تصمیمی را خارج از محاسبات امنیتی حفظ کرد.