در سال ۱۹۴۴، گروهی از کودکان در روستای اوکورث یورکشایر با ورود سه کودک مهاجر از منچستر آشنا میشوند که برای دور ماندن از بمباران جنگ جهانی دوم به روستا فرستاده شدهاند. لیلی، پَتی و تد واتربری که اکنون بزرگسال شدهاند، هنوز ارتباط نزدیکی با راهآهن و جامعه محلی دارند و به مراقبت از کودکان کمک میکنند. در همین زمان نوجوانی سیاهپوست به نام اِیب، سرباز جوان آمریکایی که از واحدش فرار کرده، در یکی از واگنها پنهان میشود. بچهها او را پیدا میکنند و متوجه میشوند ماجرای فرارش به تبعیض و خشونت در ارتش آمریکا مربوط است. آنها تصمیم میگیرند بدون اطلاع بزرگسالان به او کمک کنند، اما حضور پلیس نظامی و فشار جنگ کار را سخت میکند. کودکان باید میان قوانین رسمی و چیزی که از نظر اخلاقی درست میدانند انتخاب کنند. داستان با بازگشت به جهان «بچههای راهآهن»، نسل تازهای را وارد ماجرایی میکند که در آن دوستی، جنگ و نژادپرستی از نگاه کودکان بررسی میشوند.