مارکوس پس از دریافت خبری درباره بیماری جدیاش میفهمد شاید زمان زیادی برای زندگی باقی نمانده باشد. او که سالها از دوستان دوران کودکی و عشق قدیمیاش لیلا فاصله گرفته، تصمیم میگیرد پیش از آنکه فرصت تمام شود بفهمد چرا لیلا ناگهان رابطهشان را ترک کرد. چند دوست قدیمی که هرکدام زندگی و مشکلات خودشان را دارند به سفر او میپیوندند و گروه پس از سالها دوباره کنار هم قرار میگیرد. جستوجو برای پیدا کردن لیلا به مجموعهای از برخوردهای عجیب، خاطرات خجالتآور و حقیقتهایی منجر میشود که مارکوس همیشه از آنها فرار کرده است. دوستانش مرتب یادآوری میکنند که او بیشتر از پیدا کردن پاسخ، به نوعی پایانبندی برای گذشته نیاز دارد. هرچه به لیلا نزدیکتر میشود، روشنتر میشود داستان جدایی فقط یک طرف مقصر نداشته است. مارکوس باید تصمیم بگیرد آیا روزهای باقیمانده را صرف تلاش برای برگرداندن چیزی کند که سالها پیش تمام شده یا از این سفر برای آشتی با خودش و کسانی استفاده کند که هنوز در زندگیاش حضور دارند.