هُگی و جیل همراه دو پسر نوجوانشان برای سفری خانوادگی در جادهای دورافتاده نیوزیلند توقف میکنند و با دو غریبه مسلح به نام ماندرِیک و تابز روبهرو میشوند. چیزی که ابتدا شبیه سرقتی ساده به نظر میرسد خیلی زود به گروگانگیری و سفری اجباری در تاریکی تبدیل میشود. ماندرِیک کنترل اوضاع را در دست دارد و با آرامش درباره زندگی، خانواده و انتخابهای اخلاقی حرف میزند، در حالی که هر لحظه آمادگی خشونت دارد. هُگی تلاش میکند با حفظ آرامش خانواده را زنده نگه دارد و از فرصتهای کوچک برای فرار استفاده کند، اما مهاجمان مسیر و محیط را بهتر میشناسند. در طول شب، رازها و ضعفهای اعضای خانواده نیز زیر فشار آشکار میشوند و هرکدام مجبور است درباره چیزی که برای محافظت از دیگری حاضر به انجامش است تصمیم بگیرد. تعقیب به خانه و جادههای روستایی کشیده میشود و روشن میشود مهاجمان فقط پول یا خودرو نمیخواهند. هُگی باید میان مقاومت و همکاری تعادل پیدا کند، زیرا هر حرکت اشتباه میتواند یکی از نزدیکانش را به هدف بعدی تبدیل کند.