ایان برای فاصله گرفتن از مردم و فشار زندگی، راهی مسیر پیادهروی چندروزهای در طبیعت دورافتاده نیوزیلند میشود. او از همان ابتدا عصبی، گوشبهزنگ و بیمیل به ارتباط با دیگران است و میخواهد تمام مسیر را تنها طی کند. برنامهاش زمانی تغییر میکند که با نیکی، آستین و چند کوهنورد دیگر آشنا میشود و ناخواسته همراه گروه حرکت میکند. ایان مرتب احساس میکند چیزی در جنگل آنها را دنبال میکند، اما دیگران شک دارند که خطر واقعی باشد و رفتارهایش را نتیجه اضطراب یا بدبینی میدانند. صداها، ردها و اتفاقهای غیرعادی بیشتر میشوند و خود ایان نیز نمیتواند همیشه به برداشتهایش اعتماد کند. مسیر پیادهروی که قرار بود راه فرار از انسانها باشد، به موقعیتی تبدیل میشود که برای زنده ماندن باید به غریبهها اعتماد کند. گروه هرچه عمیقتر وارد جنگل میشود، احتمال وجود چیزی ناشناخته جدیتر میشود و ایان باید تشخیص دهد کدام ترس محصول ذهن خودش است و کدام نشانه هشدار واقعی.