در بازاری شلوغ و محلهای قدیمی، زندگی چند فروشنده، خانواده و جوان به هم گره خورده است. هرکدام برای حفظ مغازه، پیدا کردن کار یا ساختن آیندهای بهتر تلاش میکند، اما ورود پروژهای تجاری یا تصمیمی شهری تهدید میکند ساختار قدیمی بازار را تغییر دهد. شخصیتهای جوانتر میان ماندن در کسبوکار خانوادگی و رفتن به سمت فرصتهای تازه مرددند، در حالی که نسل قدیمی بازار را فقط محل درآمد نمیداند و آن را بخشی از هویت و جامعه خودش میبیند. اختلاف بر سر پول، اجاره و مالکیت به رابطههای شخصی نیز سرایت میکند و بعضی افراد از آشفتگی برای سود خودشان استفاده میکنند. در کنار این مسائل، رابطههای عاطفی و خانوادگی نشان میدهند هیچ تصمیم اقتصادی صرفاً عددی نیست. بازار به فضایی تبدیل میشود که تغییر اجتماعی را در مقیاس کوچک نشان میدهد؛ جایی که سنت و نیاز به نوسازی دائماً با هم برخورد میکنند و هر فرد باید تصمیم بگیرد چه چیزی را میتوان فروخت یا تغییر داد و چه چیزی اگر از بین برود دیگر بهسادگی قابل بازگشت نیست.