مانو سالها پس از پایان رابطهاش با نیرو، در یک روز بارانی به کلکته میآید و تصمیم میگیرد به دیدن او برود. هر دو از زندگیای که زمانی برای خود تصور میکردند فاصله گرفتهاند، اما هنگام ملاقات تلاش میکنند واقعیت امروز را پشت روایتهایی آبرومندانه و موفق پنهان کنند. در «Raincoat» بیشتر داستان در فضای محدود خانه نیرو و در خلال گفتوگوی دو نفر شکل میگیرد. هرکدام به دیگری میگوید زندگی خوبی دارد و انتخابهای گذشته درست بودهاند، در حالی که نشانههای کوچک اطرافشان حقیقت متفاوتی را آشکار میکند. فیلم به تدریج از یک دیدار نوستالژیک به بررسی غرور، فقر، عشق ازدسترفته و مراقبت خاموش تبدیل میشود. باران و خانه نیمهتاریک فضای صمیمی و غمگینی میسازند و روایت بدون نیاز به اتفاقات بزرگ نشان میدهد دو نفر چگونه میتوانند هنوز برای یکدیگر اهمیت داشته باشند، حتی وقتی سالها از آخرین فرصتشان برای زندگی مشترک گذشته است.