در هنگکنگ سال ۱۹۰۶، گروهی از انقلابیون تلاش میکنند از سون یاتسن در برابر قاتلان محافظت کنند. شهر به میدان تعقیب و درگیری تبدیل میشود و آدمهایی از طبقات مختلف برای مأموریتی مشترک کنار هم قرار میگیرند. پس از شکل گرفتن مسئله اصلی، رابطهها پیچیدهتر میشوند به همین دلیل آدمها مجبور میشوند با پیامد رفتار قبلی روبهرو شوند. داستان در میانه تنش، گذشته را وارد زمان حال میکند تا بدون توضیح مستقیم روشن شود که گذشته هنوز روی اکنون اثر دارد. در کنار خطر یا مأموریت، مسئله اعتماد است که در ادامه به موتور بخشی از روایت تبدیل میشود. فضای پیرامون شخصیتها، راه فرار ساده را میبندد و این عامل تنش را بدون افشای پایان حفظ میکند. در محدودهای بدون اسپویل، فشار موقعیت کم نمیشود؛ به واسطه همین مسیر «بادیگاردها و قاتلان» روی تجربه شخصیتها تکیه داشته باشد. محیط داستان، خطرها را واقعیتر میکند و این عامل اختلافها را برجستهتر میکند.