لیزی مکلین همراه همسرش آیزاک و نوزادشان در اواخر قرن نوزدهم به دشتی دورافتاده در غرب آمریکا نقل مکان میکند. خانه جدید کیلومترها از همسایهها فاصله دارد و باد تقریباً هیچوقت متوقف نمیشود. لیزی پیش از این نیز فقدانی سنگین را تجربه کرده و تنهایی دشت باعث میشود صداها، سایهها و حضورهایی را حس کند که نمیداند واقعیاند یا نتیجه فشار روانی. ورود زوج دیگری به منطقه برای مدتی احساس امنیت ایجاد میکند، اما وقتی اِما، زن همسایه، از موجودی شیطانی و ترسهای مشابه حرف میزند، نگرانی لیزی بیشتر میشود. مردان خانواده توضیحهای ماورایی را جدی نمیگیرند و زنان مجبورند با چیزی روبهرو شوند که شاید هیچکس دیگری نمیبیند. پس از حادثهای تازه، لیزی تنها میماند و مرز میان ایمان مذهبی، توهم و تهدید واقعی ضعیفتر میشود. باد دائمی مانند حضوری زنده در اطراف خانه عمل میکند و زن باید بفهمد آیا چیزی در دشت او را دنبال میکند یا انزوا ذهنش را علیه خودش برگردانده است.