داستان درویشی نابینا به نام بابعزیز و نوه با روحیه اش ایشتر. آنها با هم در بیابان سرگردانند و در جستجوی دیداری بزرگ از دراویش هستند که هر سی سال یک بار اتفاق میافتد. با ایمان به عنوان تنها راهنما، این دو روزها از میان چشم انداز وسیع و بایر سفر می کنند.