دنیل پدری تنهاست که تمام زندگیاش را صرف مراقبت از دختر خردسالش، کُلِت، کرده است. وقتی با وعدهای مبهم برای بهبود وضعیت مالی فریب میخورد، وارد کاری میشود که خیلی زود ماهیت واقعیاش را نشان میدهد: او باید به عنوان «فرشته مرگ» جان افرادی را که زمانشان رسیده بگیرد. دنیل در ابتدا تصور میکند میتواند این وظیفه را از زندگی خانوادگیاش جدا نگه دارد، اما غیبتهای شبانه، تغییر رفتار و نشانههای عجیب توجه کلت را جلب میکند. دختر باهوش او شروع به پرسیدن درباره رفتوآمدهای پدرش میکند و دنیل مجبور است هم راز شغل تازه را پنهان کند و هم عواقب اخلاقی آن را تحمل کند. هر مأموریت فاصله میان او و زندگی عادی بیشتر میکند و پدر باید راهی پیدا کند تا بدون از دست دادن دخترش از قراردادی خارج شود که بهسادگی قابل فسخ نیست.