ریچل وود، دانشجوی نویسندگی در لسآنجلس، پس از خبر مرگ مادربزرگش به زادگاهش بازمیگردد. استادش پیشنهاد میکند از این بازگشت برای نوشتن درباره خانواده و خاطراتی استفاده کند که سالها از آنها فاصله گرفته است. حضور دوباره در خانه قدیمی، رابطهاش با والدین و برادرش ایوان را در مرکز توجه قرار میدهد. ایوان با مشکلات سلامت روان و اعتیاد درگیر است و خانواده مدتهاست میان حمایت از او و خستگی ناشی از بحرانهای مداوم گرفتار شدهاند. ریچل همچنین با عشق قدیمی خود روبهرو میشود و بخشی از زندگیای که پیش از رفتن به لسآنجلس رها کرده بود دوباره در برابرش قرار میگیرد. تلاش برای تبدیل تجربه خانواده به نوشته باعث میشود او ناچار شود چیزهایی را ببیند که قبلاً ترجیح داده بود فراموش کند و درباره مسئولیتی که نسبت به برادر و آینده خودش دارد تصمیمهای تازهای بگیرد.