در این کوتاه فانتزی، یک خانواده پس از خواندن کتابی جادویی با موجودات کوچکی به نام اراکس روبهرو میشوند که از دل داستان وارد خانه شدهاند. تلاش برای جمعکردن این موجودات شیطان و بازگرداندنشان به جای اصلی، شب آرام خانواده را به هرجومرج تبدیل میکند. در سطح انسانیتر روایت، گذشته شخصیتها دوباره مطرح میشود و این موضوع واکنش شخصیتها را توضیح میدهد. جهانی که ماجرا در آن رخ میدهد، فقط پسزمینه باقی نمیماند و این فشار اختلافها را برجستهتر میکند. در ادامه، فشار موقعیت بیشتر میشود و همین موضوع آنها را وادار میکند میان اعتماد و احتیاط تعادل پیدا کنند. ماجرا در لایهای شخصیتر، گذشته را وارد زمان حال میکند تا بدون توضیح مستقیم روشن شود که همکاری بدون پذیرش تفاوتها آسان نیست. بدون توضیح دادن پایانبندی، تمرکز روی تغییر شخصیتها میماند؛ از این زاویه «اراکس» روی تجربه شخصیتها تکیه داشته باشد. در طول این مسیر، اعتماد میان افراد تغییر میکند در نتیجه شخصیتها باید روش قبلی خود را تغییر دهند.