در سال ۲۰۰۸، پدری پس از یک بحران خانوادگی دخترش اِلا و پسر کوچکش چارلی را صبح زود بیدار میکند و بدون توضیح کامل آنها را سوار خودرو میکند. سفر ناگهانی از یوتا به سمت غرب آمریکا در نگاه بچهها ابتدا شبیه تعطیلاتی غیرمنتظره است؛ آنها در متلها توقف میکنند، از فروشگاههای کنار جاده خرید میکنند و با سگ خانواده وقت میگذرانند. اما رفتار پدر، کمبود پول و تماسهایی که از دیگران پنهان میکند، باعث میشود اِلا احساس کند مقصد واقعی چیز دیگری است. پدر تلاش میکند برای کودکان لحظههای خوش بسازد و همزمان حقیقتی سنگین را از آنها پنهان نگه دارد. هرچه خودرو به اوماها نزدیکتر میشود، سؤالهای اِلا بیشتر میشوند و سکوت پدر دشوارتر. داستان از زاویه کودکی به بحران یک خانواده نگاه میکند و نشان میدهد بزرگسالان گاهی برای محافظت از فرزندان حقیقت را عقب میاندازند، اما خود سفر میتواند بچهها را به واقعیتی نزدیک کند که هیچ توضیح سادهای برایش وجود ندارد.