ویل بیمن، کارگزار موفق والاستریت، برای نزدیک شدن دوباره به پسرش دنی خانواده را به زادگاهش میبرد و برنامهای برای شکار در جنگل ترتیب میدهد. پدر و پسر هنگام گردش شاهد درگیری چند مرد پس از یک سرقت بانک میشوند و یکی از آنها زخمی میشود. ویل برای کمک دخالت میکند، اما ماجرا به ربوده شدن دنی توسط لِوی، یکی از افراد مرتبط با سرقت، میانجامد. آدمربا شرط آزادی کودک را پیدا کردن پول گمشده بانک میگذارد و ویل مجبور میشود بدون اطلاع کامل پلیس وارد جستوجو شود. هاول، رئیس پلیس محلی و دوست قدیمی خانواده، پرونده را دنبال میکند اما بعضی جزئیات رفتار او برای ویل سؤالبرانگیز میشوند. پدر باید در جنگلی که از کودکی میشناسد مسیر سارقان و پول را پیدا کند و همزمان جان پسرش را در اولویت نگه دارد. سفر خانوادگیای که قرار بود رابطه آنها را ترمیم کند، به موقعیتی تبدیل میشود که ویل باید بدون آموزش پلیسی میان اعتماد، مذاکره و خطر تصمیم بگیرد.