اِیمی پس از دورهای دشوار و بازگشت به خانه ناگهان به یقین عجیبی میرسد: او فردا خواهد مرد. هیچ بیماری یا تهدید مشخصی وجود ندارد، اما این احساس برایش به اندازه یک واقعیت قطعی است. دوستش جین برای آرام کردن او میآید و ابتدا تصور میکند با حمله اضطراب یا افسردگی روبهروست. پس از چند ساعت، جین نیز همان یقین را احساس میکند و بدون مدرک باور میکند خودش فردا خواهد مرد. این احساس مانند بیماری از فردی به فرد دیگر منتقل میشود و هرکس واکنش متفاوتی نشان میدهد؛ بعضی تصمیم میگیرند آخرین شب را با خانواده بگذرانند، بعضی به کارهای عقبافتاده میرسند و بعضی در ترس فلج میشوند. هیچکس نمیداند باور واقعاً پیشگویی است یا نوعی سرایت روانی، و تلاش برای پیدا کردن منشأ آن نتیجه روشنی ندارد. فیلم بیشتر از پاسخ دادن به راز، آدمها را در برابر امکان پایان فوری قرار میدهد و نشان میدهد وقتی آینده ناگهان از معادله حذف شود، انتخابها، رابطهها و چیزهایی که مهم به نظر میرسیدند چگونه معنای تازهای پیدا میکنند.