جینی و برادر کوچکش لیتلبیت پس از قتل پدرشان توسط قانونشکنی به نام چَنس و افرادش مجبور میشوند از خانه فرار کنند. آنها در بیابانی خشن و کمآب به سمت بلک ریج حرکت میکنند و هر توقف میتواند فرصت رسیدن تعقیبکنندگان را فراهم کند. جینی علاوه بر مسئولیت محافظت از برادرش، با احساس گناه ناشی از خشونتی که برای دفاع از خود انجام داده درگیر است. در میانه مسیر با سرگرد مالکوم هانتر، مأمور قانون و قهرمان سابق جنگ، روبهرو میشوند. مالکوم زمانی مردی مشهور و ترسناک برای مجرمان بوده، اما حالا حافظهاش رو به زوال است و گاهی حتی نمیتواند گذشته خودش را دقیق به خاطر بیاورد. با وجود این، قبول میکند کودکان را تا محل امن همراهی کند. چنس و گروهش همچنان نزدیکتر میشوند و سفر به آزمونی برای هر سه نفر تبدیل میشود: جینی باید اعتماد کردن را دوباره یاد بگیرد، لیتلبیت با ترسش کنار بیاید و مالکوم ثابت کند حتی اگر بخشی از خاطراتش را از دست داده، اصولی که زمانی از او قهرمان ساخته هنوز کاملاً محو نشدهاند.