یک راننده فرار که سالها برای شبکهای جنایی کار کرده، از رئیس بیرحمش دستور تازهای دریافت میکند: عضو جوان گروه را از نقطهای سوار کند و بدون توضیح او را به محل مشخصی ببرد. مسافر تصور میکند قرار است در مأموریت دیگری شرکت کند، اما راننده میداند در مقصد کمینی برای اعدام او آماده شده است. مسیر طولانی خودرو به فضایی برای گفتوگو تبدیل میشود و راننده کمکم با مردی که باید تحویل مرگ دهد بیشتر آشنا میشود. مسافر درباره خانواده، اعتمادش به گروه و برنامههای آینده حرف میزند و همین مسئله انجام دستور را دشوارتر میکند. رئیس از راه دور حرکت خودرو را زیر نظر دارد و راننده نمیتواند به سادگی مسیر را تغییر دهد یا پلیس را خبر کند. هر توقف احتمال لو رفتن تردیدش را بالا میبرد. او باید میان وفاداریای که سالها زنده ماندنش را تضمین کرده و وجدانی که این بار حاضر نیست خاموش بماند تصمیم بگیرد، در حالی که مسافر هنوز نمیداند مرد پشت فرمان تنها کسی است که از سرنوشتش خبر دارد.