تابستان ۱۹۸۷ در کمپ بریاربروک به پایان رسیده و مربیان جوان برای آخرین شب فصل دور آتش جمع میشوند. برای سرگرمی، مراسمی بر اساس افسانه پرستاری به نام آگاتا اجرا میکنند؛ زنی که سالها قبل در کمپ کار میکرده و درباره مرگش داستانهای ترسناکی نقل میشود. چیزی که قرار بود شوخی و سنت آخر تابستان باشد، نیرویی واقعی را بیدار میکند و کودکان و کارکنان کمپ یکی پس از دیگری با اتفاقهای خشونتآمیز روبهرو میشوند. هدر و دیگر اعضای خانواده مکآلیستر که سالها کمپ را اداره کردهاند، بیشتر از بقیه درباره گذشته آگاتا میدانند اما همه جزئیات را نگفتهاند. مربیان تلاش میکنند بچهها را از محوطه دور کنند و همزمان بفهمند چه چیزی روح را فعال کرده است. راههای خروج بسته یا ناامن میشوند و افسانههای کمپ به دستورالعملی برای بقا تبدیل میشوند. گروه باید پیش از سپیدهدم راز اتفاقی را که دههها قبل در بریاربروک رخ داده آشکار کند و مشخص کند آیا آگاتا فقط برای انتقام برگشته یا آیینی که آنها انجام دادهاند هنوز بخش ناتمامی دارد.