لَری «داک» شپرد، کهنهسرباز نیروی دریایی، سال ۲۰۰۳ پس از کشته شدن پسرش در جنگ عراق سراغ دو همرزم قدیمی دوران ویتنام میرود: سال نیلون، صاحب بار پرحرف و بیقید، و ریچارد مولر که حالا کشیش شده است. داک از آنها میخواهد همراهش برای تحویل گرفتن جسد پسر و مراسم نظامی سفر کنند. پس از دیدن تابوت و شنیدن جزئیاتی درباره مرگ، او نسبت به روایت رسمی ارتش تردید پیدا میکند و تصمیم میگیرد پسرش را به جای قبرستان آرلینگتون در زادگاهشان دفن کند. سه مرد با قطار و خودرو راهی سفری طولانی میشوند و خاطرات ویتنام و اتفاقی که دههها قبل رابطهشان را از هم پاشیده دوباره مطرح میشود. سال هنوز خشم و شوخی را ابزار دفاع میداند، مولر به ایمان پناه برده و داک بیشتر سکوت میکند. سفر برای دفن یک سرباز جوان به مواجهه سه کهنهسرباز با معنای خدمت، دوستی و فاصله میان روایت رسمی جنگ و هزینهای تبدیل میشود که خانوادهها و سربازان واقعاً پرداخت میکنند.