سینا با دختری از همان دانشگاه است که در دوران دانشجویی می خواستند ازدواج کنند اما نتوانستند و بعد از 5 سال همدیگر را در فرودگاه می بینند و سینا به زور به خانه دختر می رود و دختر با چوب به سر سینا می زند و او را به بیمارستان می فرستد. و زن سینا متوجه ماجرا می شود و زندگی آنها به هم می ریزد و دختر نمی خواهد شوهرش از این قضیه باخبر شود و به همین دلیل شوخی های زیادی می کند که شوهرش بالاخره متوجه می شود و تصمیم به طلاق می گیرد اما سینا همه چیز را برای او تعریف می کند و آنها به زندگی خود ادامه می دهند.