آدام، معمار موفقی در جاکارتا، دو سال پس از آنکه همسر و فرزندش مقابل چشمانش به قتل رسیدند هنوز با کابوس، خشم و ناتوانی در بازگشت به زندگی عادی دستوپنجه نرم میکند. دوستش پیشنهاد میکند نزد روانپزشکی به نام آماندا درمان را شروع کند و آدام با اکراه قبول میکند. روند درمان ظاهراً به او کمک میکند، اما زمانی که به یکی از مردانی که در قتل خانوادهاش نقش داشته دسترسی پیدا میکند، میل به انتقام بر تصمیمهایش غلبه میکند. او پس از نخستین تسویه حساب، دنبال عامل بعدی میرود و هر مرحله او را بیشتر از زندگی قانونی و آرام دور میکند. رابطه عاطفیای میان آدام و آماندا نیز شکل میگیرد، بیآنکه او بداند زن ارتباط خانوادگی با یکی از افرادی دارد که هنوز در فهرست انتقامش قرار دارد. آدام باید میان درمان و خشونتی که برای مدتی احساس کنترل به او میدهد انتخاب کند و بفهمد آیا گرفتن جان قاتلان واقعاً میتواند تصویری را که هر شب از مرگ خانواده میبیند خاموش کند.