تینا مگوایر همراه دختر نوجوانش بِثی پس از یک مهمانی هدف حمله چند مرد قرار میگیرد. پلیس عاملان را بازداشت میکند و جان درومور، کارآگاه کهنهکار، امیدوار است دادگاه بتواند از خانواده محافظت کند. اما وکلای متهمان با استفاده از تناقضها و ضعفهای پرونده تلاش میکنند اعتبار تینا را زیر سؤال ببرند و روند قضایی برای مادر و دختر به تجربهای دوباره از همان خشونت تبدیل میشود. درومور که از گذشته شخصی و شغلی خودش خسته است، نمیتواند بیتفاوت بماند و هرچه احتمال تبرئه مهاجمان بیشتر میشود، فاصله او از روشهای رسمی قانون کمتر میگردد. تینا در سوی دیگر فقط خواهان انتقام نیست؛ میخواهد دخترش بتواند بدون ترس زندگی عادی را ادامه دهد. کارآگاه باید میان وظیفه پلیسی و وسوسه اجرای عدالت به دست خودش انتخاب کند. پرونده نشان میدهد حتی پس از شناسایی مجرم، رسیدن به عدالت میتواند برای قربانی مسیری طولانی و فرساینده باشد و تصمیم یک مأمور برای عبور از قانون نیز پیامدهایی دارد که لزوماً درد را از بین نمیبرد.