اِلنا زن سالخوردهای در بوئنوسآیرس است که با بیماری پارکینسون پیشرفته زندگی میکند و برای سادهترین حرکتها باید زمان مصرف دارو را دقیق تنظیم کند. زمانی که دخترش ریتا در کلیسا مرده پیدا میشود، پلیس نتیجه میگیرد خودکشی کرده است. اِلنا این نتیجه را قبول ندارد و مطمئن است دخترش، که از طوفان و کلیسا میترسید، داوطلبانه در چنین روزی به آنجا نمیرفته است. او تصمیم میگیرد خودش درباره آخرین ساعات ریتا تحقیق کند و برای دیدن ایزابلا، زنی از گذشته خانواده، در سراسر شهر سفر میکند. راهی که برای فرد سالم ساده است برای اِلنا به مجموعهای از محاسبههای دشوار درباره اتوبوس، پله و زمان اثر دارو تبدیل میشود. در طول مسیر خاطرات رابطه مادر و دختر نیز بازمیگردند و نشان میدهند ریتا سالها مسئول مراقبت از مادر بوده است. جستوجوی حقیقت به تدریج اِلنا را مجبور میکند علاوه بر سؤال درباره مرگ دختر، درباره فشارهایی که در زمان زندگی بر او وارد کرده و چیزی که خودش «عشق مادری» میدانسته نیز دوباره فکر کند.