کتی مَدِن، افسر خدمات اجتماعی و آزادی مشروط، مأمور میشود مری لیدلاو را پس از سالها زندان به مزرعه خانوادگیاش در ایرلند شمالی بازگرداند. مری به قتل شوهرش محکوم شده و اهالی منطقه هنوز از او میترسند. کتی انتظار دارد فقط چند بررسی رسمی انجام دهد، اما در مزرعه با نشانههایی از آیینهای محلی و خاکی روبهرو میشود که خانواده لیدلاو نسلها درباره آن سکوت کردهاند. پس از پیدا شدن گیاه ماندراگورا، اتفاقهای خشونتآمیز و ماورایی آغاز میشوند و دختر کتی نیز ناخواسته به خطر نزدیک میشود. مری توضیحهای کامل نمیدهد و مشخص نیست خودش عامل تهدید است یا سالها زندان تنها او را از چیزی که در مزرعه وجود داشته دور نگه داشته بود. کتی که به توضیحهای عملی و قانونی عادت دارد مجبور میشود افسانهها و باورهای محلی را جدی بگیرد. او باید پیش از آنکه ریشهای قدیمی دوباره قربانی بگیرد بفهمد چه چیزی در زمین دفن شده، خانواده مری چه نقشی در حفظ آن داشته و چرا بازگشت زن به خانه باعث بیدار شدنش شده است.