سارا و جان بلوم از تولد پسرشان مایلز خوشحالاند، اما کودک از همان سالهای نخست رفتار و هوشی فراتر از سنش نشان میدهد. با بزرگتر شدن، مایلز پرخاشگرتر میشود و گاهی به زبان یا مهارتهایی واکنش نشان میدهد که هرگز آموزش ندیده است. پزشکان در ابتدا احتمال مشکلات رفتاری یا روانی را بررسی میکنند، اما سارا با پژوهشگری آشنا میشود که معتقد است روح فردی مرده میتواند در بدن کودک دوباره ظاهر شده باشد. سرنخها به ادوارد اسکارکا، قاتل زنجیرهایای میرسند که تقریباً همزمان با تولد مایلز کشته شده است. سارا نمیخواهد پسرش را هیولا ببیند و امیدوار است شخصیت واقعی او هنوز درون بدنش حضور داشته باشد. جان توضیحهای ماورایی را قبول نمیکند و رابطه زوج نیز تحت فشار قرار میگیرد. مادر باید بفهمد چه چیزی باعث شده روح اسکارکا نتواند زندگی قبلیاش را رها کند و آیا میتوان پیش از آنکه حضور او کاملتر شود، مایلز را بدون آسیب رساندن به خود کودک نجات داد.